|
شعر و ترانه
|
روی یک تخت چوبی افتاده
آفتابی ، غروبی افتاده
بارور چون درخت اما با
لعنت دارکوبی افتاده...
آنطرفتر دو پرده آبی؛
-دختری پای جوبی افتاده-
عکس یک مردبا زمینه قرمز
توی چشمش به خوبی افتاده.
توی آن ساحل پر از قرمز
نعش مرد جنوبی افتاده
ایستادن خلاصه یک مرد
(روی یک تخت چوبی افتاده)
مهدی خادملو
159
دونقطه بعد،الو!پادگان؟الو-بله گوشی...
هی هی ترانه بمیرم!چقدر خاموشی
این دسته های کبوتر کلاغ میمیرند!
تایک دقیقه خودت را سیاه می پوشی
باهرچه حس پریدن سپید هم پرواز
مجبور می شوی آخر پرنده بفروشی.
بر عکس قاعده عشق می پری،این را
پای خدا بنویسم و یا فراموشی؟
قرمزترین غزل عمرمی بسوزانم
جاریست در رگ تقدیر من سیاووشی.
من تا همیشه تورا...-بیبب بیب!هی بعدی!
دو بوق ممتد مضحک..-الو،بله،گوشی
یه قایق شکسته ام توساحل خیس چشات
مثل یه موج میای میری!یه عمره موندم زیرپات
توحسرت ماهی گیرام که توربذارن روسرم
کولی دریاها بشم خشکی روازیاد ببرم
هردفعه موجی میرسه میگم که موج آخره
یکی میگه باهاش برواین یکی باوفاتره!
وقتی به ساحل می زنه تواوج مهربونیه
واسم ترانه میخونه چه موج مهربونیه
پرمیکنه وجودمو ازآبیای عاشقی
لونه میسازن روتنم مرغابیای عاشقی!
برای تخته پاره هام میده امید رفتنو
میاد وزنده میکنه رویای کشتی شدنو
میگه بیا که آسمون دیگه کلک نمی زنه
به زخم قایق خودش دریا نمک نمی زنه
*******
تکون آخرو نداد دستای تو پری!پری!
مثل یه شعر ناتموم نداشتی بیت آخری
چشمای تو ازم گرفت یه فرصت پاشدنو
نذاش سیاه لعنتی یه لحظه دریا شدنو
چیزی نموند ازم به جزیه تخته که قلب منه
آبی خیس دست تو قلبموداره میشکنه
میگه به باد لعنتی یه قایق رفته به باد
وقتی که بادبونی نیس میخواد بیاد میخوادنیاد!
توچنگ سردماسه ها یه عمره موندنی شده
اون قایق دکل طلا !حالا سوزوندنی شده
حسرت شهر بندری داره دیوونش میکنه
صدای سوت کشتی ها آره دیوونش میکنه
آی موج آخری بزن!تموم کن این ترانه رو
منو ببر!بدون من نرو!تو روخدا نرو...
مهدی خادملو
منو خیابون . یه چتر بسته
تو شهر باروون صدای من نیست
ترانه مال یکی شدن نیست
تو شهر باروون غزل غزل غم
گلایه خیلی . ترانه ها کم
من از تو سردم من از تو خیسم
دیگه ترانه نمی نویسم
* * * *
میگن که گفتی . منو از تو سیرم
- پری بمیرم پری بمیرم -
بگو دروغه بگو نگفتم
من از چشاشون بذار بیفتم
اگه بهاری اگه خزونی
چه فرقی داره وقتی نمونی
* * * *
یه هم صدای غریبه باشه
دروغه باشه فریبه باشه
نگو یه رویاست . یه آرزو - نه -
نگو که میری نگو نگو - نه -
چند متری طناب آ
و
ی
ز
ا
ن
159
چند متری طناب ، آويزان
آن طرف تر دو قاب ، آويزان
دختری با دوچشم آبی ، از
گردنش آفتاب ، آويزان ؛
ميرود روی چارپايه بعد ،
ميشود از طناب آويزان ...
***
صبح با باد هی تکان می خورد
يک بغل شعر ناب آ
و
ی
ز
ا
ن
.
159
خدا که رفت توی قطاری و جا نشد ،
يکی ميان آن همه ، مردانه پا نشد
درست بعد حادثه مردی بلند شد :
« کمی شلوغ کوپه ما بود و ما نشد
که پا شويم و سر بگذاريم توی دست
و جايمان ... خلاصه از اين حرفها ... نشد !
*
و زن که عشق لای کتابش ورق نخورد –
ده بود ، داد زد که هوا هم هوا نشد !
*
ببين چه حرف های غريبی بلد شدم
اگر که باب طبع شما شد ، ويا نشد.
مهدی خادملو
--------------------------------------------
159
حتی برای زمزمه شعری بلد نبود
مردی که دوست داشتنش مستند نبود .
- باشد بخند ، هيچ تعارف نکن ، بخند !
گاهی نمی شود که نخنديد و بد نبود .
تهديد يا که هر چه شما معنی اش کنيد .
اين بخت بسته با من اگر تا ابد نبود ؛
من بال می شدم همه آسمانتان
- را ...
: ( کات ! کات ! خسته نباشيد ، بد نبود .)
مهدی خادملو
159
سه نقطه ، بعد ؛ « الو ! پادگان . الو ! گوشی ...
- هی هی ترانه بميرم چقدر خاموشی
اين دسته های کبوتر کلاغ ميميرند
تا يک دقيقه خودت را سياه می پوشی .
با هرچه حسّ پريدن سپيد هم پرواز !
مجبور ميشوی آخر پرنده بفروشی
برعکس قاعده عشق می وزی ، اين را
پای خدا بنويسم و يا فراموشی ؟
قرمزترين غزل عمرمی ، بسوزانم !
جاريست در رگ تقدير من سياووشی .
من تا هميشه تورا ... بيب ! بيب ! - هی بعدی !
دو بوق ممتد و مُضحِک ؛ - الو ، بله ؟ گوشی ...
مهدی خادملو