|
شعر و ترانه
|
چند متری طناب آ
و
ی
ز
ا
ن
159
چند متری طناب ، آويزان
آن طرف تر دو قاب ، آويزان
دختری با دوچشم آبی ، از
گردنش آفتاب ، آويزان ؛
ميرود روی چارپايه بعد ،
ميشود از طناب آويزان ...
***
صبح با باد هی تکان می خورد
يک بغل شعر ناب آ
و
ی
ز
ا
ن
.
159
خدا که رفت توی قطاری و جا نشد ،
يکی ميان آن همه ، مردانه پا نشد
درست بعد حادثه مردی بلند شد :
« کمی شلوغ کوپه ما بود و ما نشد
که پا شويم و سر بگذاريم توی دست
و جايمان ... خلاصه از اين حرفها ... نشد !
*
و زن که عشق لای کتابش ورق نخورد –
ده بود ، داد زد که هوا هم هوا نشد !
*
ببين چه حرف های غريبی بلد شدم
اگر که باب طبع شما شد ، ويا نشد.
مهدی خادملو
--------------------------------------------
159
حتی برای زمزمه شعری بلد نبود
مردی که دوست داشتنش مستند نبود .
- باشد بخند ، هيچ تعارف نکن ، بخند !
گاهی نمی شود که نخنديد و بد نبود .
تهديد يا که هر چه شما معنی اش کنيد .
اين بخت بسته با من اگر تا ابد نبود ؛
من بال می شدم همه آسمانتان
- را ...
: ( کات ! کات ! خسته نباشيد ، بد نبود .)
مهدی خادملو
159
سه نقطه ، بعد ؛ « الو ! پادگان . الو ! گوشی ...
- هی هی ترانه بميرم چقدر خاموشی
اين دسته های کبوتر کلاغ ميميرند
تا يک دقيقه خودت را سياه می پوشی .
با هرچه حسّ پريدن سپيد هم پرواز !
مجبور ميشوی آخر پرنده بفروشی
برعکس قاعده عشق می وزی ، اين را
پای خدا بنويسم و يا فراموشی ؟
قرمزترين غزل عمرمی ، بسوزانم !
جاريست در رگ تقدير من سياووشی .
من تا هميشه تورا ... بيب ! بيب ! - هی بعدی !
دو بوق ممتد و مُضحِک ؛ - الو ، بله ؟ گوشی ...
مهدی خادملو